#حواستهست
✍️خواندن این مطلب خالی از لطف نیست
ایران امروز؛ یه آرامش دروغی، یه بحران همیشگی
راستش این روزها وقتی حرف از «ثبات» میزنن، من فقط یه چیز میبینم: مکث قبل از سقوط. دولت با داستانِ یکسانسازی نرخ ارز سعی کرده فضا رو آروم نشون بده، بازار رو بخوابونه، و یه نفس کوتاه بخره. نه برای حل مشکل، فقط برای اینکه امروز بگذره. این سیاست بیشتر شبیه مُسکنه؛ درد رو لحظهای کم میکنه، اما بیماری همونجاست، عمیقتر از قبل.
من اگه بخوام صادق باشم، دیگه باور نمیکنم اینها اصلاح باشه. تجربهی این سالها بهم یاد داده که مشکل اقتصاد ایران عدد و نمودار و نرخ ارز نیست. مشکل، نخواستنه. یا شاید نتونستنه. اصلاح واقعی یعنی دستزدن به منافع، یعنی بههمزدن بازی که خیلیها سالهاست ازش نون میخورن. و خب، هیچکس داوطلبانه صندلیش رو آتیش نمیزنه.
چرا هیچچیز واقعاً تغییر نمیکنه؟
چون رانت، فقط یه فساد ساده نیست؛ ستون فقراته. چیزی که خیلیها رو به هم وصل کرده، چیزی که بدونش این سازهی لق اصلاً سرپا نمیمونه. یکسانسازی واقعی ارز یعنی بریدن همین ستون. یعنی اینکه یه عده ناگهان امتیازشون، نفوذشون، و امنیتشون رو از دست بدن.
واقعیت اینه که تو این سیستم، نزدیکبودن به قدرت خودش یه پاداشه. یه جایزهی نانوشته. حالا اگه این پاداش حذف بشه، کی قراره بمونه؟ کی قراره هزینه بده؟ طبیعیه که مقاومت شکل بگیره. طبیعیه که اصلاح واقعی هیچوقت از حد حرف جلوتر نره.
حاکمیت از درون ترک برداشته
برخلاف چیزی که همیشه سعی میکنن نشون بدن، من حاکمیت یکدست نمیبینم. من یه مجموعهی پراکنده میبینم؛ پر از شکاف، بیاعتمادی، حذف، و دعواهای فرسایشی. سالهاست که این جریانها نه به هم نزدیکتر نشدن، نه به یه فهم مشترک رسیدن.
چیزی که نگهشون داشته، نه آرمانه، نه برنامه. فقط منفعته. فقط دسترسی به منابع و امتیازاته. تو چنین وضعی، کی میتونه تصمیم بزرگ بگیره؟ کی میتونه بگه «باشه، من ضرر میکنم تا کشور نجات پیدا کنه»؟ تقریباً هیچکس.
وقتی ناتوانی، جای سیاست رو میگیره
هرچی این شکافها عمیقتر میشه، مدیریت سختتر میشه. وقتی حرف جواب نمیده، برنامه وجود نداره و اجماع شکل نمیگیره، زور میشه آخرین ابزار. ابزار دمدست.
از اون طرف، اعتراض دیگه اتفاق عجیب نیست. من دیگه با شنیدن خبر اعتراض شوکه نمیشم. ۹۶، ۹۸، ۱۴۰۱، ۱۴۰۴… اینها تاریخ نیستن؛ زنجیرن. هر بار نارضایتی جمع میشه، خفه میشه، و بعد با فشار بیشتری برمیگرده. هیچچیز حل نمیشه، فقط عقب میافته.
داریم به یه جای خطرناک نزدیک میشیم
چیزی که بیشتر از همه نگرانم میکنه، اینه که جامعه داره به نقطهای میرسه که حس میکنه دیگه چیزی برای از دستدادن نداره. و همزمان، حاکمیت هم به جایی رسیده که حرف تازهای برای گفتن نداره، راه تازهای بلد نیست.
تو این وضعیت، این «ثبات»هایی که ازش حرف میزنن، فقط یه وقفهست. یه تأخیر کوتاه. بحران سر جاشه. عمیقتر، سنگینتر، و نزدیکتر از چیزی که بخوایم باور کنیم.

2
11
200